تبليغاتX
پارسا نامه
شکر و سپاس خدایی را سزاست داد بر او که نخواست و افزون داد بر او که کم خواست

آری خداوندی که بیحساب می بخشد و از جایی که گمان نداریم می رساند:

آفرین ها باد بر تو ای خدا این چنین کردی مرا از غم جدا

از خدا می خواهم به همه ما ایمان و توکل و دوستی و مودت و حسن خلق عطا کند و به مصداق صفات زیبایش همه ما را هدایت نماید و مگذارد که در کوره راه زندگی به غفلت بخوریم

در دل های ما ایمان و همدلی و وحدت و دوستی قرار دهد و ما را تنها نگذارد

مدت ها بود ابیاتی از شعر زیبای سنایی در ذهنم می چرخید و با توجه به محتوای زیبا و روحانی اش بر آن شدم این شعر نغز و دلکش را بیاورم و می دانم حتما این شعر را که احتمالا بخش هایی از آن را در دوره دبیرستان برخی از دوستان در ادبیات دیده اند را بار دگر بخوانند حتما مستفیض می شوند و بسا بیشتر از قبل با آن ارتباط بر قرار خواهند کرد.

برای آشنایی بیشتر درباره سنایی می توانید به مدخل سنایی در ویکیپدیا رجوع کنید

مرا از نظرات زیبای خود بهره مند بفرمایید

خدا یار و یاورتان باد :

***********************************************************


دلا تا کی درین زندان فریب این و آن بینی

یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی

جهانی کاندرو هر دل که یابی پادشا یابی

جهانی کاندرو هر جان که بینی شادمان بینی

درو گر جامه‌ای دوزی ز فضلش آستین یابی

درو گر خانه‌ای سازی ز عدلش آستان بینی

نه بر اوج هوا او را عقابی دل شکر یابی

نه اندر قعر بحر او را نهنگی جان ستان بینی

اگر در باغ عشق آیی همه فراش دل یابی

وگر در راه دین آیی همه نقاش جان بینی

گهی انوار عرشی را ازین جانب مدد یابی

گهی اشکال حسی را ازین عالم بیان بینی

سبک رو چون توانی بود سوی آسمان تا تو

ز ترکیب چهار ارکان همی خود را گران بینی

اگر صد قرن ازین عالم بپویی سوی آن بالا

چو دیگر سالکان خود را هم اندر نردبان بینی

گر از میدان شهوانی سوی ایوان عشق آیی

چو کیوان در زمان خود را به هفتم آسمان بینی

درین ره گرم رو می‌باش لیک از روی نادانی

نگر نندیشیا هرگز که این ره را کران بینی

وگر زی حضرت قدسی خرامان گردی از عزت

ز دارالملک ربانی جنیبتها روان بینی

ز حرص و شهوت و کینه ببر تازان سپس خود را

اگر دیوی ملک یابی وگر گرگی شبان بینی

ور امروز اندرین منزل ترا جانی زیان آمد

زهی سرمایه و سودا که فردا زان زیان بینی

زبان از حرف پیمایی یکی یک چند کوته کن

چو از ظاهر خمش گردی همه باطن زبان بینی

گر اوباش طبیعت را برون آری ز دل زان پس

همه رمز الاهی را ز خاطر ترجمان بینی

مرین مهمان علوی را گرامی دار تا روزی

چو زین گنبد برون پری مر او را میزبان بینی

به حکمتها قوی پر کن مرین طاووس عرشی را

که تا زین دامگاه او را نشاط آشیان بینی

نظرگاه الاهی را یکی بستان کن از عشقی

که در وی رنگ و بوی گل ز خون دوستان بینی

که دولتیاری آن نبود که بر گل بوستان سازی

که دولتیاری آن باشد که در دل بوستان بینی

چو درج در دین کردی ز فیض فضل حق دل را

مترس از دیو اگر به روی ز عصمت پاسبان بینی

ز حسی دان نه از عقلی اگر در خود بدی یابی

ز هیزم دان نه از آتش اگر در وی دخان بینی

بهانه بر قضا چهی چو مردان عزم خدمت کن

چو کردی عزم بنگر تا چه توفیق و توان بینی

تو یک ساعت چو افریدون به میدان باش تا زان پس

به هر جانب که رو آری درفش کاویان بینی

عنان گیر تو گر روزی جمال درد دین باشد

عجب نبود که با ابدال خود را همعنان بینی

خلیل ار نیستی چه بود تو با عشق آی در آتش

که تا هر شعله‌ای ز آتش درخت ارغوان بینی

عطا از خلق چون جویی گر او را مال ده گویی

به سوی عیب چون پویی گر او را غیب‌دان بینی

ز بخشیدن چه عجز آید نگارنده‌ی دو گیتی را

که نقش از گوهران دانی و بخش اختران بینی

ز یزدان دان نه از ارکان که کوته دیدگی باشد

که خطی کز خرد خیزد تو آن را از بنان بینی

چو جان از دین قوی کردی تن از خدمت مزین کن

که اسب تازی آن بهتر که با بر گستوان بینی

اگر صد بار در روزی شیهد راه حق گردی

هم از گبران یکی باشی چو خود را در میان بینی

امین باش ار همی ترسی ز مار آن جهان کز تو

به کار اینجا امین باشی ز مار آنجا امان بینی

هوا را پای بگشادی خرد را دست بر بستی

گر آنرا زیر کام آری مرین را کامران بینی

تو خود کی مرد آن باشی که دل را بی هوا خواهی

تو خود کی درد آن داری که تن را در هوان بینی

که از دونی خیال نان چنان رستست در چشمت

که گر آبی خوری در وی نخستین شکل نان بینی

مسی از زر بیالودی و می لافی چه سود اینجا

که آن گه ممتحن گردی که سنگ امتحان بینی

نقاب قوت حسی چو از پیش تو بردارند

اگر گبری سقر یابی وگر مومن جنان بینی

بهشت و دوزخت با تست در باطن نگر تا تو

سقرها در جگر یابی جنانها در جنان بینی

امامت گر ز کبر و حرص و بخل و کین برون ناید

به دوزخ دانش از معنی گرش در گلستان بینی

وگر چه طیلسان دارد مشو غره که این آنجا

یکی طوقیست از آتش که آنرا طیلسان بینی

به چشم عافیت بنگر درین دنیا که تا آنجا

نه کس را نام و نان دانی نه کس را خانمان بینی

یکی از چشم دل بنگر بدین زندان خاموشان

که تا این لعل گویا را به تابوت از چه سان بینی

نه این ایوان علوی را به چادر زیب و فر یابی

نه این میدان سفلی را مجال انس و جان بینی

سر زلف عروسان را چو برگ نسترن یابی

رخ گلرنگ شاهان را به رنگ زعفران بینی

بدین زور و زر دنیا چو بی عقلان مشو غره

که این آن نوبهاری نیست کش بی‌مهرگان بینی

که گر عرشی به فرش آیی و گر ماهی به چاه افتی

وگر بحری تهی گردی وگر باغی خزان بینی

یکی اعضات را حمال موران زمین یابی

یکی اجزات را اثقال دوران زمان بینی

چه باید نازش و بالش بر اقبالی و ادباری

که تا بر هم زنی دیده نه این بینی نه آن بینی

سر الب ارسلان دیدی ز رفعت رفته بر گردون

به مروآ تا کنون در گل تن الب ارسلان بینی

چه باید تنگدل بودن که این یک مشت رعنا را

همی باد خداوندی کنون در بادبان بینی

که تا یک چند از اینها گر نشانی باز جویی تو

ز چندان باد لختی خاک و مشتی استخوان بینی

پس آن بهتر که از مردم سخن ماند نکو زیرا

که نام دوستان آن به نیک از دوستان بینی

بسان علت اولا سخن ران ای سنایی زان

که تا چون زاده‌ی ثانی بقای جاودان بینی

وگر عیبت کند جاهل به حکمت گفتن آن مشنو

که کار پیر آن بهتر که با مرد جوان بینی

حکیمی گر ز کژ گویی بلا بیند عجب نبود

که دایم تیر گردون را وبال اندر کمان بینی

به رای و عقل معنی را تویی راوی روایت کن

که معنی دان همان باشد کش اندر دل همان بینی

(قصیده شماره 198 از دیوان سنایی- با تشکر از سایت گنجور)

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

اول از همه خدا(جل جلاله) را شکر میکنم که بار دیگر می نویسم.در مقام دوم  تشکر می کنم از دست اندرکاران سریال پر بار یوسف (ع) .

این بار گل کاشتند و این بهانه ای شد تا در باره زیباترین و تاثیر گذار ترین سکانس این سریال(از نظر بنده البته حتی بهترین سکانس سر یال های رسانه ملی)بنویسم که صحنه مکالمه یعقوب(ع)با حضرت جبرئیل امین(ع)است.

وقتی که یعقوب(ع) از فرط نومید و ناراحتی به نوعی یاس رسیده بود.

همان دم که بعد از دست رفتن بنیامین  دیگر همه دنیای خود را تیره می دید.

جبرئیل(ع) بر او نازل شد و او را ارشاد کرد که:

حواست باشد:تو داری یوسف(ع) ها را می پرستی.از خدا (جل جلاله)دور افتادی.داری راهت را گم میکنی

حواست باشد تا وقتی محبت این دو فرزند در دلت باشد محبت خدا(جل جلاله) کمرنگ  است

باید ابراهیم(ع) وار او را در مسلخ بیاوری تا ایمانت محک بخورد

تا رها نکنی ایمانت کامل نمیشود

تا قربانی نکنی نمی شود

تا وقتی عشق یوسف(ع) داری و بنیامین را در اغوشت داری خدا(جل جلاله) را فراموش میکنی

گریه و مویه میکنی و نمیدانی ان که خدا (جل جلاله)با اوست نه ترسی بر اوست و نه غمگین می شود



یعقوب(ع) بیدار شد

فهمید که راهش به ترک اولی می رسد.

فهمید حقیقت را.

به حقیقت عشق خالص به خداون(جل جلاله)د رسید

رها کرد

دو عزیز دلش را رها کرد

جبرئیل(ع) محو شد

پیامش را ابلاغ کرده بود....

**********************

تا رها نکنی بدست نمی آوری

تا ندهی نمیگیری

*باید از آنچه دوست داری بدهی تا خداوند(جل جلاله) به تو بدهد آن وقت خداوند(جل جلاله) آن را چند برابر می کند.(1)

آن وقت قدم هایت استوار می شود.

تا دلت در بند دیگران است خدا(جل جلاله) در دور دست و نسیم او را که از رگ گردن به تو نزدیک تر است را درک نمیکنی

توکل کن

توکل کن

توکل کن


خدا(جل جلاله) سریع الحساب است سریع جواب می دهد.(2)خیر و خوبی شما را 10 برابر میکند اما کارهای ناشایست را به همان اندازه جزا می دهد.(3)

ببین چه خدا(جل جلاله)ی زیبایی داریم:رحمت و بخشش را بر خود واجب کرده است...(4)


از جایی که نمی دانید می دهد(5).

بدانید وقتی فقر و اعمال ناشایست در ذهنتان می آید کار ابلیس است و هر گاه افکاری شامل بخشش و فراوانی و ثروت به ذهنتان می  آید از خداوند است(6).

خدا (جل جلاله)بزرگترین است

الله  اکبر

الله اکبر

الله  اکبر

---------

سوره مبارکه-آیه شریفه

1-بقره-261


2-آل عمران-199

صفت سریع الحساب بودن خداوند(جل جلاله)در آیات مختلفی اشاره شده است.

3-انعام 160


4-انعام-54

5-اعراف -181

خداوند(جل جلاله) در آیات مختلفی می فرمای روزی شما را از جایی که گمان ندارید می رساند.

6-بقره-268

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

 

"هر چه کردند از علاج و از دوا

گشت رنج افزون و حاجت ناروا

از هلیله قبض شد اطلاق رفت

آب آتش را مدد شد همچو نفت!"

مولانا

 

یکی از فصول فیلم راز به این موضوع اختصاص داشت که اگر در مقابل مسائلی که دوست نداریم مقاومت کنیم و راه به راه با آنها به مقابله بپردازیم آنها بیشتر می شوند و علت آن هم این است که ما داریم به چیز های ناخواسته توجه می کنیم و با توجه کردن به آنها در واقع انرژی زیادی را برای به وجود آوردن آنها گسیل می کنیم.طبق قانون جذب شما به هر چه بیندیشید باعث می شوید آن چیز وارد زندگی شما شود.در این جذب هیچ گونه طرفداری وجود ندارد و دقیقا چیزی که فکر می کنید اتفاق می افتد چه برایتان مثبت باشد و چه منفی.در واقع توجه بر هر موضوعی باعث افزایش آن می شود.اینجاست که "چرخه واقعیت" برای برخی به منزله رحمت بی منتهاست و برای برخی دیگر دنیای رنج عذاب.چرخه واقعیت یعنی این که :شما چیزی را می بینید و در ذهن خود تائید می کنید یا مورد تقبیح قرار می دهید در هر صورت به آن توجه می کنید .قانون جذب مقداری بیشتر از آن را می سازد و شما باز آن پدیده را می بینید و بدون این که توجه داشته باشید که این پدیده ناشی از افکار خود شماست ؛آن را به عنوان حقیقت تلقی میکنید و این چرخه ادامه دارد.اگر موضع پیش آمده مثبت باشد و شما ناخود آگاه این چرخه را ادامه دهید زندگیتان بهشتی می شود اما اگر بی توجه باشید و مطالب منفی را کنکاش کنید زندگی شما جهنمی تمام عیار می شود.رسانه های جمعی ؛اخبار جنایات و جنگ ها؛بحران های اقتصادی؛گروگان گیری ها؛ خیانت ها را برای ما پخش می کنند و هر روز ذهن ما را در گیر می کنند و باعث می شوند این اتفاقات را ما به طور ناخودآگاه وارد زندگیمان کنیم.در واقع به قول دکتر مایکل بکویث "جهان قرص کابوس می خورد".

داستان مکرر امراض این همراه همیشگی انسان داستانی است که قدمتش از زمانی است که انسان ها عشق را فراموش کردند و افکار فاسد و مسموم را در سر پر وراندند.به قول خانم استر هیکس با الهام از ((آبراهام)) : ((  تنها یک جریان در کائنات هست و آن هم جریان خیر و خوشی و سعادت و بهره مندی است.هر گاه با افکار محدود کننده و افسرده کننده خود را غمگین کنیم در واقع در برابر این جریان مقاومت کرده ایم و زندگی خود را از جنبه الهی  تهی کرده ایم.چیزی به نام شر وجود ندارد.تاریکی وقتی به وجود می آید که نور نباشد در واقع ما کلیدی ندارم که اگر آن را فشار دهیم چراغ تاریکی روشن شود!تاریکی ناشی از نبود نور است.زندگی ما فقط خیر است مگر این که توجه ما از این خیر معطوف به شر شود.از نبود خیر خود به خود شر به وجود می آید. ))

امراض ناشی از افکار ماست.خانم لوئیس هی در کتاب زیبایش "شفای زندگی"با تکیه بر تجربیاتش برای تمام بیماری ها ؛ریشه معنوی و روانی می یابد و از این موضوع پرده بر می دارد افکار ما خالق بیماری های ماست.در مورد بیماری ایدز او این نکته را کشف می کند که تنها "احساس گناه و عذاب وجدان از تجربه جنسی"باعث خلق این بیماری می شود و چنان چه بیمار این احساس را از درون خود برهاند بیماریش درمان می شود!

اما برویم سر موضوع ایدز.سال هاست ایدز غولی شده که دانشمندان برای بر زمین کوفتن آن تلاش می کنند.ویروس ایدز قابلیت بسیار زیادی در تغییر شکل دارد و واقعا مصداق "با هر چه مقابله کنید ایستادگی میکند"(یونگ)می باشد:هر چقدر دانشمندان سعی می کنند نمیتوانند برایش واکسن و درمان قطعی و بی خطر بیابند.شکل ویروس در مواجهه با هر درمانی متغیر می شود و در برابر پادتن های انسانی و درمان های جدید تر مقاوم تر می شود!جالب اینجاست که بسیاری از دانشمندان برای حفظ عفت و حفظ "ترس عمومی از روابط جنسی آزاد"سعی در ساخت واکسن ایدز نمی کنند!

بیایید اندکی نگاه کنیم:این همه سایت برای حمایت از بیماران ایدز,این همه موسسه تحقیقاتی سعی در کشف درمان ایدز هستند؛این همه روبان قرمز گره خورده به نماد حمایت از مبتلایان در جهان تهیه می شود؛این همه توجه و این همه آموزش برای جلوگیری از ایدز..یادم می آید زمانی وسواس داشتم که نکند وسایل دندان پزشکی آلوده باشد و مبتلا به ایدز شوم.یادم نمی رود بعد از یک عصب کشی دندان رفتم و آزمایش ایدز دادم!گاهی اوقات هنوز هم دندان پزشکی جدید می روم دقت می کنم ببینم آنها از فور ؛اتوکلاو و دیگر وسایل استرلیزه استفاده می کنند یا نه!

همه این ها یعنی توجه به ایدز!توجه بیشتر مساوی است با فکر درباره ایدز و فکر درباره ایدز یعنی قوی تر کردن آن.من نمی گویم باید مسئله کاملا رها کنیم ؛من معتقدم این همه توجه بر ایدز باعث می شود ایدز زیاد شود.

در آفریقا روابط جنسی آزاد باعث افزایش روز افزون ایدز شد تا به اینجا که قاره سیاه را می توانیم قاره ایدز بنامیم و جای بسی تاسف است که روزانه افریقایی های زیادی با بدن نحیف و ضعیف شده از ایدز از بین می روند در این بین بسیاری از مبتلایان را کودکان نامشروعی تشکیل می دهند از مادر بیمار به دنیا می آیند.در هند نیز این مسئله بسیار شایع شده است و بی توجهی به اصول اخلاقی و آزادی روابط احتمال فاجعه انسانی را بالا می برد.

شاید اگر از اول این قدر به این بیماری انرژی نمی دادیم این چنین نمی شد! هر چقدر انستیتو های بیشتری برای در مان ایدز بسازیم فقط و فقط چرخه واقعیت را به نفع ایدز متمایل کردیم!

هنوز هم دیر نیست

در روش سدونا که هیل دوسکین در امریکا آن را آموزش می دهد به جای مقابله با عامل مشکل زا تاکید بر عامل خیر و سعادت است:

به جای مقابله برای جنگ  نشدن بیاییم به صلح توجه کنیم

به جای مقابله با گرسنگی به غذای کافی برای همه بیندیشیم

به جای مقابله با بیماری بر روی سلامتی کار کنیم

در مورد ایدز به جای این که هر روز سعی کنیم به این فکر کنیم که چطور می شود خطر رفتار جنسی پر خطر را تقبیح کرد و ایدز را گوشزد کرد بیاییم به اخلاق خوب به پایبندی و ایمان فکر کنیم.

بیاییم به جای ترس از جهنم برای فرزندان و دانش آموزان لذت وصال به خداوند را بیاموزیم

بیاییم فکر کنیم که اگر همه مردم جهان سالم باشند دنیای ما 7 میلیارد انسان شاکر و سالم دارد و در چنین دنیای الهی فقط صفا جریان دارد.

بیایید به این فکر کنیم که چرا در قرون گذشته این همه بیماری وجود نداشت

یاد حدیث زیبایی افتادم که مکر الهی را به زیبایی برای پیمان شکنان آشکار می کند:"هر گاه گناهان جدید اختراع کنید بیماری های جدید اختراع می شود!"الحق که ما اگر مکر کنیم مکر خداوند بر مکر ما چیره می شود چرا که "خداوند بهترین مکاران است"

راستی چرا در گذشته این همه بیماری های جدید نبود؟

چرا انسان ها سالم تر بودند؟

چرا ؟

آیا نه این است که ما نسبت به پدرانمان محبت را کمتر یاد گرفته ایم؟

آیا نه این است که ما عاشق نیستیم و به خودمان و دیگران عشق نمی ورزیم؟

آیا نه این است که با افکار پریشان هر روز خود را رنجور تر می کنیم؟

با یک تصمیم الهی

با یک روحیه زیبا

و با ایمان ابراهیم وار

افکارمان را بیماری بر سلامتی چرخش دهیم

احساساتمان را متمرکز بر عشق به خدا؛خود و دیگران کنیم

عشق جوهره وجود ماست

آتش زیر خاکستر است

وقتی عشق را به یاد بیاوری

زندگی ات بهشتی می شود:

الهی به حور وبهشت چه نازم!؟مرا دیده ای ده که به هر نظر بهشتی سازم!

 

 

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

 

چند وقت بود دستم به نوشتن نمی آمد.چرا نمی دانم اما می دانم وقتی بنویسی اما حسی در دلت نباشد نتیجه اش "هیچ"خواهد بود.

خاطره زیبایم از دیدن کاخ-موزه های سعد آباد را می گویم.

حدود دو سه هفته پیش بود که برای دیدن به آنجا رفتیم اما مطابق عادت ایام ماضی فقط یک کاخ را نرفتیم بلکه همه 7 کاخ موزه را که باز بود مورد سیاحت قرار دادیم.

موزه هنر های زیبا با تابلو ها و آثار تزئینی یک دنیا خاطره برایم داشت.همه نقاشی های ایرانی و خارجی دنیایی حرف داشت.حرف هایی از گذشته های دور و نزدیک.از غبار تاریخ..از رخوت و خفتگی ..در طبقه پایین آثاری از استاد نگینی که یک استاد هنر درزمینه ساخت آثار نفیس با سنگ های مختلف است را دیدیم.مجسمه های کوچک که با استادی خاص ایشان درست شده بود.حتی یک مجسمه کوچک زیبا با سنگ ساخته شده بود که در داخل آن آب میلیون ساله وجود داشت.

تابلو ها،کنسول ها؛میزها..همه و همه خاموشانی بودند که می گفتند این است داستان تاریخ و ایام.مقایسه کردم..بین نقاشی های ایرانی و غربی.

نقاشی های غربی یک رخوت،یک اندوه پنهان؛یک نا امیدی نامحسوس در دل داشتند.نقاشی های زیبا از عصر افشاری،قاجاری،زندی همه و همه یک نوع جذابیت ایرانی داشت.یک نوع ایمان و امید.یک نوع اقتدار فکر نکنید این را از روی ایرانی بودنم می گویم.می توانید بروید و با چشم جان این آثار را سیاحت کنید.

بعد از موزه هنر های زیبا رهسپار موزه کاخ سفید(کاخ ملت) کاخ محمد رضا شاه شدیم.یک کاخ بزرگ که اکثر اتاق های آن بیش از 100 متر بزرگی داشت.یک عالم فرش؛لوستر،وسایل تزئینی مبل که شناسنامه های ان را که می خواندی واقعا تعجب می کردی.مجسمه ها لوستر ها اشیا تزئینی از قرن 17 به بعد.این همه عتیقه یک جا!اتاق های آنجا برایم حس خوبی تداعی نمیکرد.

یک نوع رخوت یک نوع دلمردگی..یک نوع تکرار و ملال...شاید هم انرژی صاحبانش..آنان که با وجود این همه ثروت آرامش نداشتند و فقط لذت بردن را رج می زدند بی آن که کیمیای هستی را دریابند ..همان کیمیایی که عارفان را قارون کرد..

به کاخ سبز که کاخ رضا خان بود رفتیم دیوار های بیرونی از سنگی به رنگ یشم بود و وجه تسمیه سبز هم از این جا ناشی می شد.کاخ سبز جذاب تر و همراه با آئینه کاری های بیشتری بود.همان ملال را داشت اما نه به شدت کاخ ملت.این همه مال در یک جا..چه جنگ ها و چه عصبانیت هایی برای جمع کردن این ها به خرج دادند.چه زحمت ها کشیدند..همه شان رفتند..یاد داستان های غصب رضا خان افتادم..این همه کاخ..این همه وسایل تزئینی با خودم فکر کردم واقعا برای چه و چه قیمتی؟یاد گفته استاد معتضد افتادم که ایام تبعید رضا خان را تعریف میکرد.در ان جزیره..بزمجه ها و مارمولک های بزرگ و چندش آوری بودند.که وقتی رضا خان پیر نشسته بود روی سر و صورتش می افتادند.این ها همان غصب ها بود.این ها همان زمین هایی بود که تصاحب کرد..بله..این ها همان بود ایمان دارم...در جنب کاخ سبز موزه برادران امیدوار که اولین جهانگردان ایرانی بودند را دیدیم.واقعا جذاب. این که دو برابر را ه افتادند در دهه 30 و 40 افریقا استرالیا-اسیا را گشتند با دنیایی تجربه عکس و وسایل مردمان بومی برگشتند و با کمال آزادگی انها را به مجموعه تقدیم کردند.

موزه آب و موزه هنر های دستی چندان مرا مجذوب نکرد.

موزه نظامی چندان مرا به وجد نیاورد اما دیدن زره و شمشیر بسیاری از تاریخ سازان ایران برایم جالب بود.دیدن تفنگ هایی که واقعا در بنیه یک شخص امروزه نیست آن را حمل کند سرشار از تعجب بود.زره های منقش به ادعیه ای مانند ناد علی از دوران شاه عباس برایم زیبا بود.از همه زیبا تر دیدن لباس های شهیدان چمران،ستاری و دیگران تاریخ سازان اسلام بود.این که در برابر این همه شجاعت خود را هیچ کجای جغرافیای مکان و زمان مردانگی رادمردان نمی دیدم.

اما حظ اصلی ام را در موزه استاد فرشچیان بردم.

وارد می شوی..دنیایی فلسفه؛عرفان,ادبیات همه و همه در تابلو هایی که به قلم بزرگ هنر مردی به نام محمود فرشچیان رقم خورده.رنگ های مسحور کننده همراه با چرخش عرفانی طرح به انضمام عناصر معناگرایانه در هر تابلو دنیای سخن داشت.گاه یک نحله فلسفی را به چالش می کشید و گاه اندوهی زیبا می آفرید.یکی از عزیزان مسئول در موزه بیشتر آثار استاد را برایمان تحلیل کردند و حظ ما را صد چندان نمودند.خدا پاینده داردشان...

دنیای زیبایی دنیایی معنویت دنیایی چرخ و دستگاه و فکر و روح در تابلو هایی که جهان آثارش را ستود.درود بر استاد فرشچیان عزیز..

آن روز صبح ساعت 10 انجا بودیم و عصر به سختی تا ساعت 6 از آنجا دل کندیم..با کوله باری خاطره زیبا...وقت کردید بروید ..با چشم دل ببینید ..

 

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

سال ها پیش مردی متولد شد که اسطوره و مصداقی شد برای جهانی که نیاز به آفتابی تابان برای  هدایت در تاریکی داشت.

یگانه مردی که به گفته خودش به راه های آسمان بیش از راه های زمین اشراف داشت.

مردی که مصداق کامل توحید و توکل بود.

آری علی هم او بود که برای ما از بی وفایی جهان در حال گذر می گوید.

تصویر زندگی از نگاه مولای متقیان همان جهان فانی است که باید از او توشه برداشت نه این که بدان دل بست.

بازی زندگی را به نهیب زیبای بانگ رحیل صاربان دنیا از زبان علی، بیرنگ می بینم.

آری وقتی اوصاف پارسایی را از زبان مولای پارسایان می خوانم بر خود ننگ می بینم که نامم پارساست.

میزان حق ؛ فریاد عدل را بر می آورد و دنیا کر از شنیدن حق ، خفته بود.

داد علی برای ((دق کردن مرد مسلمان از غم خارج شدن خلخال از پای زن یهودی در ارض مسلمین))اسطوره مثال زدنی و بی تکرار حمیت است.

سکوت علوی در برابر دنیایی فتنه ؛ آنهم فقط برای حفظ اسلام ؛ پشت من و خیلی ها را از وظیفه ایمانی می لرزاند.

به باد ((فرصت ها چون ابر در گذرند پس فرصت های نیک را غنیمت شمار))بر گذشته های بی ثمر حسرت می خورم.

ایمان محمد مصطفی(ص)؛ ولایت تکوینی سلیمان،ایستادگی ابراهیم،صبر ایوب همه در او جمع بود.

بت شکنی اش من را به یاد غیرت ابراهیم در برابر دنیای نمرود می اندازد: تالله لاکیدن اصنامکم: به خدا بساط بت پرستی شما را بر می چینم.

علی هم اوست که وارد شدن در قلعه خیر و سلامتی او بسان سوار شدن بر کشتی نوح نبی است.

الحق که باریتعالی میراث نبوت را یک جا به علی داده بود.

 

 

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

 

مدتی بود که به دلیل درس ها و پروژه  هایی که داشتم نتوانستم وبلاگ را

آپدیت کنم.به حمدالله امروز مطلبی جدید را که امیدوارم برای دوستان جذاب

باشد آماده کرده ام.

تصمیم دارم در مورد دو تا از انیمیشن های اخیر هالیود که توجهم را جلب کرد بنویسم.انیمیشن های "بیوولف "و"قطب نمای طلایی"

 

بیوولف:قلب انسان در اسارت شیطان!

 

ساخته رابرت زمکیس با بازی آنجلینا جولی و آنتونی هاپکینز

سوای بحث فنی این انیمیشن ؛من تصمیم دارم نظر خود را در مورد داستان زیبا و چند لایه بیوولف برای شما بگویم.

این انیمیشن که بر اساس یک حماسه منظوم کهن انگلیسی ساخته شده است (برای آشنایی بیشتر به رجوع کنید به ببیوولف در ویکیپدیا)

داستان پادشاهی است که با اهریمن هم آغوش می شود و در قبال رسیدن به مکنت و قدرت نا محدود برای فرمان روایی ؛ اهریمن را صاحب فرزندی درنده خو و تخریب گر می کند که آسایش مردم را سلب می نماید.

درون مایه داستان  قصه قدیمی و همیشگی خود فروشی انسان به شیطان است.این که یک انسان روحش را به شیطان می فروشد و در قبالش قدرت یا ثروت کسب می کند.داستانی که در ملل مختلف به زبان های مختلف بیان شده است.

بیوولف سردار توانمند حاکمی است که همسرش از او ناراضی است. بیوولف جوان جویای نام است و می خواهد با تسلط بر حاکم صاحب همه چیز شود.حاکم به او شیپور طلایی می دهد.شهر  توسط موجودی اهریمنی مورد تاخت و تاز قرار می گیرد.بیوولف او را می کشد و به دنبال رد پای او به غاری وارد می شود که اهریمنی مونث در آنجا سکنی دارد.اهریمن به بیوولف مسلط می شود و در قبال این که بیوولف به او دل ببندد و با او هم آغوش شود بیوولف را به قدرتی فوق العاده می رساند.اما شیپور طلایی و نماد سلطنت بیوولف را امانت نگه می دارد.بیوولف با او هم آغوش می شود و قول می دهد به غیر او به زنی دل نبندد.

بعد از مرگ حاکم بیوولف پادشاه می شود و با همسر حاکم قبلی ازدواج می کند .بعد از سال ها پادشاهی وقتی بیوولف سالخورده است ؛ شهر مورد تاخت و تاز دیو قرار می گیرد.دیوی که در واقع فرزند بیوولف است.در نبرد با دیو بیوولف کشته می شود  و سردار سپاه بیوولف اسیر اغوای اهریمن مونث می شود...

داستان انیمیشن حاوی کهن الگوی های معروفی است که کمابیش در تمامی فرهنگ ها دیده می شود.

زن اغواگر-جوان جویای قدرت-دیو- نشان سلطنت همه نماد هایی هستند که در این انیمیشن خوش ساخت به چشم می خورد.

این که تنها در قبال دل بستن به شیطان تو را به همه جا می رساند این که اگر تنها او را دوست بداری تو را صاحب همه چیز می کند.پیشنهاد اغوا کننده ای از طرف یک "زن زیباروی"که مرد جوان را از امتناع باز می دارد.فضای تاریک انیمیشن نماد تاریکی  است که در قلب حاکمان داستان رسوخ کرده است.این که شهوت مسلط حاکم را به قهقرا می برد.روند فیلم از تاریکی به روشنی است.می بینیم در هنگام پیری بیوولف (فصل آخر زندگی)زمستان همراه با روشنایی بیشتر در فیلم دیده می شود.وقتی بیوولف با یکی از سربازان دشمن که او بیولف را به مبارزه می طلبد صحبت می کند ؛ با حسرت این جمله را به زبان می اورد که او در جوانی (هنگامی که با اهریمن هم آ غوش شد)زندگی را بدرود گفت.در لایه های شخصیتی بیوولف نوعی مردانگی و حمیت دیده می شود که با بالا رفتن سن او و فروکش کردن شهوت قدرت و زن ؛ رگه هایش دیده می شود.علاقه مندی به خانواده و حس دفاع از محدوده تحت امر و فداکاری او در دفاع از همسرش همه نشان از این حقیقت دارد که پختگی او بر شهوتش غلبه کرده است.این که بیوولف نیز همان فریبی را خورد که حاکم قبلی در دوران جوانی اسیر آن شد. این که تنها با "نیت شیطانی"روح خود را فروخت.همین که با "عشق به شیطان به همه جا  می رسی".همسر بیوولف و حاکم قبلی نماد زنی پاک است که شخصیت "آسیه " را فرا یاد می آورد.زنی که هر چند از خیانت همسرش آگاه است اما باز همراه اوست. نماد های دینی در داستان مورد توجه است.اعتقاد به چند خدا که هر کدام در یک سرزمین برای مردمانش معنی دارد نماد شرک و پریشانی افکار و افواه مردمان است.این که حاکم می بیند "کدام یک از خدا ها"دست اویز بهتری برای امیال سلطه طلب اوست شرک حاکم و بی اعتقادی به خدا را به زیبایی نمایش می دهد.وجود افرادی که حامل پیام از طرف شیطان برای حاکمان هستند نکته ای دیگر است که باید مورد توجه قرار گیرد.هویت دینی این افراد به طور دقیق مشخص نیست.شیطانی بودن یا مسیحی بودن این پیک ها در هاله ای از ابهام است .این که شیطان "شیپور طلایی "که همان نماد پادشاهی است را امانت نگه می دارد نکته ای ظریف است.این نماد تا وقتی که عشق شیطان در قلب  بیوولف بود در اختیار شیطان قرار داشت.وقتی که بیوولف به همسرش عشق واقعی پیدا کرد ؛ شیطان نیز نماد سلطنت را به او بر گرداند و قدرت کاذب بیوولف تمام شد. هر بار که حاکم می میرد شیطان مونث به اغوای نفر بعدی می پردازد ؛ در پایان داستان بعد از کشته شدن بیوولف شاهد اغواگری شیطان برای سردار سپاه بیوولف می شویم.این که شیطان بعد از نابود کردن بندگانش آنها را رها می کند و افراد جدید را به بند می کشد...

 

قطب نمای طلایی: داستان قطب نمایی است که مسیر حقیقت را نشان می دهد!

 

این فیلم نیمه انیمیشن داستان قطب نمایی است که مسیر حقیقت را نشان می دهد.کودکی که در یک مدرسه متافیزیک درس می خواند.دایی او دانشمندی است که اسراری را کشف می کند و به سبب کشف این اسرار مورد تعقیب  گروهی مخفی و سلطه طلب می شود.قطب نمایی طلایی که حقیقت را نشان می دهد به کودک سپرده می شود و گروه مجتاریوم(گروه سری و سلطه طلب)از طریق زنی با نفوذ(با بازی نیکول کیدمن)سعی در ربودن کودک و به دست آوردن قطب نما میکند.گروهی که هویت دقیق آنها در آغاز فیلم مشخص نیست؛ شروع به ربودن کودکان شهر می کند.این گروه در ابتدا دیمون(حیوان همزاد هر شخص که در فیلم همراه اوست) کودکان را از آنها جدا می کنند و در جایی شبیه مهد کودک در قطب؛ سعی می کنند تعلیماتی خاص را به کودکان اعمال کنند.مجتاریوم که در واقع یک گروه مخفی و قدرتمند هستند ؛ تعیین می کنند که مردم باید چگونه فکر کنند، چه باید بکنند و چه نباید بکنند، اهداف زندگیشان چه باشد؛ در پایان فیلم مشخص می شود که دزدان کودکان با مجتاریوم همکار هستند و کودکان را به گونه ای بار می آورند که در آینده شهروندانی کاملا مطیع در برابر مجتاریوم باشند.در نهایت در یک مبارزه کودکان آزاد می شوند و ادامه داستان (آزاد سازی مردم جهان از سلطه مجتاریوم)(احتمالا )به قسمت دوم موکول می شود.نکته جالب در این فیلم آن است که در اینجا قطب شمال مکان بچه های دزدیده شده است و این دقیقا نقطه مقابل "قطب شمال"در انیمیشن "قطار سریع السیر قطبی"(با بازی تام هنکس)است؛ در انیمیشن قطار سریع السیر قطبی ؛ قطب شمال مکانی دلپذیر و سرشار از جذابیت برای کودکان بود.

از نظر من این فیلم  100% سیاسی در جهت اهداف دیکته  شده به هالیوود ساخته شده است.دیمون نماد معصومیت افراد است.نماد طبیعت افراد.مجتاریوم روایت کاملا سیاسی است از "دیگران خطرناک"یا بهتر بگوییم" توطئه گران"؛ همان هایی که همیشه آمریکایی ها از آنها می ترسیدند و توهم توطئه همیشه در ذهن مردم امریکا از این دسته وجود داشته است.مجتاریوم تصویر ساختگی از همان "تروریست ها"یی است که در برابر "آمریکای دوست دار بشر!"قد علم می کند و با استعاره ای کاملا هدفمند قطب نمای راهنمای حقیقت همراه آمریکای معصوم است .این که مجتاریوم تصمیم می گیرد کودکان را جوری تربیت کند که مطابق خواست خود باشد و کودکان را از دیمون هایشان جدا می کند ؛ گویی مجتاریوم یک قدرت همیشگی است.

هالیوود سعی در نشان دادن این موضوع ساختگی دارد که همواره باید مواظب "خارجی ها"بود."آنها"همیشه دنبال دزدیدن عقیده و آزادی هستند.با اندکی دقت در این انیمیشن می بینیم طبق معمول قهرمان و ناجی جهان امریکاست.فوتوریسم(اعتقاد به منجی نهایی)در هالیوود به نحوی دست آویز قرار می گیرد که از امریکا به عنوان منجی عدالت خواه و پلیس خیر و صلح در جهان یاد می شود.در کوشش های اخیر رسانه های غربی در مورد خشن بودن منجی نهایی از دیدگاه اسلام؛ تحریفات انتظار التقاطی  را به عنوان اصول ناب تئوری انتظار نگاشته اند و سعی در ضربه زدن به این اعتقاد کرده اند.لزوم بررسی دقیق و سرند عقاید غلط از درست در هنگام مواجه با چنین مسائلی روشن می شود.

 

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

آنچه در پی می آید پاسخ نامه یکی از دوستانی است که در باب قانون جذب و ((آشکار سازی خواسته ها)) سوال پرسیده بود.من برای اطلاع رسانی بهتر تصمیم گرفتم آن را در این پست بیاورم.امیدوارم استفاده کنید.

 

1-با توجه به اینکه خواسته من نوعی تجسم خلاق است چگونه می توان تظاهر و وانمود کرد که خواسته در حال حاضر وجود دارد؟آیا معنای وانمود کردن و تظاهر کردن به وجود خواسته بوسیله پنج روشهای Install  هستند که شما در برنامه ریزی برای موفقیت ذکر کرده اید؟

 

خواسته شما تجسم خلاق نیست بلکه روشی که در پیش گرفته اید روش تجسم خلاق است! تجسم خلاق یک روند قدرتمند است برای این که شما خود را در حالتی ببینید که انگار به خواسته خود واصل شده اید.همه این روش ها و تکنیک ها برای این است که ضمیر ناخود آگاه شما به این باور برسد که انگار به خواسته رسیده اید.این که حس شادی کنید.این که انگار کار تمام شده است و خواسته شماآماده شده است.حالا هر شخصی  روشی دارد.شما با هر کدام که راحت تر هستید عمل کنید.شابد شما برای خوتان راهی دیگر در نظر دارید.اگر بتوانید با راه خود به آسانی به این باور برسید که انچه را که می خواهید دارید شما به سر منزل مقصود خواهید رسید.

 

 

2-یعنی جمله ای با عنوان " من ....... را دارم  و یا من ...... را دریافت کرده ام ساخت وبوسیله پنج روش نفوذ به ضمیر ناخود آگاه با تکرار و تلقین و وانمود به مرحله باور رسید؟ باور اینکه خواسته را دریافت نموده ایم.

اگر فقط با تکرار و تلقین می توان به باور رسید، عموما چقدر طول می کشد تا جمله در ذهن حک شود؟

 

این همه درد سر لازم نیست!این فرآیند خیلی نرم تر و آسان تر است از آنچه شما فکر میکنید!خیلی مواقع رها کردن خواسته خیلی به شما کمک میکند.وقتی شما خواسته خود را در دل می پرورانید و می سپرید به کائنات ٬وقتی به خدا توکل می کنید و همه چیز را به او واگذار می کند مطمئن باشید که خود او همه کار ها را راس و ریس می کند!دیگر از این به بعد کار شما نیست.کار خداست!صبر کنید که معجزات را ببینید.به اصطلاح گیر دادن و عجله در واقع ((تمرکز بر نبود و فقدان ))یک چیز است  و تمرکز بر هر چیزی مقدار بیشتری از آن را نصیب شما می کند! آنچه نصیب شما می شود کمبود است!

 

آب کم جو تشنگی آور به دست

تا بجوشد آبت از بالا و پست

 

زمان بروز و ظهور خواسته رابطه مستقیمی دارد با میزان احساس شما.اگر احساس شما قوی و مثبت باشد خیلی زود واصل می شوید به آنچه در دل دارید

امام صادق (ع):

وقتی دعایی می کنید باور کنید انگار خواسته شما در پاشنه در قرار گرفته است.

 

 

3- ضمن اینکه من چند وقت همچنین جمله ای را تکرار کرده ام وتجسم خلاق را انجام داده ام و نتیجه این شده شد که بعد از تکرار و تلقین، خواسته فقط در مقدم ذهنم قرار گرفته است و در طول روز بیشتر از هر چیزی به آن فکر کرده ام و شاید دستیابی به خواسته برایم سهل و آسان شده است ولی حالتی پیش نیامده که احساس کنم خواسته را در حال حاضر دارم.

 

با همه کار هایی که گفتید اگر احساس داشتن آن را ندارید عملا کاری نکردید.اما به هر حال این تلقینات اثر خود را در ضمیر شما گذاشته و می گذارد و به موقع ظهور خواهد کرد.نگران نباشد و خود را اذیت نکنید.بگذارید ذهن شما آزاد باشد.فقط معجزات را ملاحظه کنید.گارسن کائنات رفته تا دستور شما را سرو کند.یک ذره صبر داشته باشید!

 

4-ضمنا چگونه می توان بر شک و شبهه و مقاومتی که ذهن به هنگام تکرار و تلقین نشان می دهد غلبه کرد آیا راهش تکرار بیشتر است

چگونه میتوان به مرحله برسم که خواسته را دارم؟ چگونه می توان وانمود و تظاهر نمود؟ و معنای وانمود و تظاهر چیه؟ و آیا حس باور فقط در حد یک حس است و یا آنهایی که از فرآیند خلاق استفاده کرده اند قبل از اینکه خواسته شان را بدست آورند باور کرده بودند که بدست آورده اند؟

 

شک و شبهه را مورد توجه قرار ندهید چون توجه بیشتر به آنها شک بیشتری را عاید شما می کند.بگذارید بگذرد!

وانمود به معنای فیلم بازی کردن نیست.این که مطمئن باشید خواسته شما را خدا بر آورده کرده .این که انگار به زودی به ان می رسید.شرایط را به گونه ای بیارایید که انگار آن چیز به دستتان می رسد.مثلا ارگ لباس می خواهید و کمد شما پر از لباس است جا برای لباس جدید خالی کنید.

آنهایی که فرآیند تجسم را به کار برده اند روزی مانند شما بودند کم کم تمرین کردند و به موفقیت واقعی رسیدند.دقیقا مانند رانندگی است..از آن هم آسان تر!

 

5-کدام یک ازکتابهایی که در برنامه ریزی موفقیت  عنوان کرده ایدبرای درک بهتر فرآیند خلاق خوب است؟

 

کتاب های زیادی هست اما کتاب راز نوشته رندا برن و کتاب قانون جذب نوشته مایکل لوسیر کتاب های خوبی هستند.به جای خواندن 100 کتاب٬ یک کتاب را 100 بار اجرا کنید

 

 

 

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

داشتم فکر میکردم ایام چقدر زود و سریع میگذرن.یادم میاد روزی که وارد دانشگاه شدم.انگار

 

دیروز بود.ماه رمضان ها سریع میان و میرن.عید ها میان و میرن.چرا این طوره؟

 

یه چشم به هم میزنیم می بینیم چطوری 10 سال میاد و میره.واقعا عجیبه..در این گذر ایام

 

چی هست ؟

 

از پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها بپرسی میگن این طوری نبوده..زندگی ها بیشتر طعم خودشونو

 

به زندگان می چشوندن.تاریخ بخونین..ببینین چقدر زمان زیبا می گذشت.مثل برق و باد نبود.

 

چرا این چوری شده ؟

 

من داشتم تاریخ نوروز در تهران رو می خوندم.چه زیبا بوده.یه شهر رو در ایام قاجار تصور

 

کنید.همه جا غلغله رسم و رسوم.همه جا عقیده و باور نو شدن.همه سبزه و هفت سین

 

دارن .اما نه به عنوان دکور.همه جا زیبا ..همه چیز یه انتظار قشنگ داره.سیزده به در اون ها

 

هم جادویی بود.مثه شارژ شدن باطری.

 

زمان و ایام اون ها زیبا بود.عشق هاشون.جشن هاشون .صفا توش بود.خیانت مثه الان نبود.نا

 

رفیقی نبود.شکایت کم بود.مردم بیشتر هم دیگه رو دوست داشتن.کمک کردن بیشتر

 

بود.دست گرفتن بیشتر بود.

 

یاد نشانه های اخر الزمان می افتم.کتاب های جادویی(( ملاحم و الفتن)) که احادیث

 

پیشگویانه آخر الزمان را به جان جویای حقیقت لبریز میکند.کتاب هایی که انگار شرح حال

 

روزگار ما را در خود مرقوم دارند.

 

از اوضاع روحی مردم تا وضعیت آب و هوا.

 

احادیث ائمه همچون چراغ های راه می گویند آینده این زمین چه می شود.

 

یاد می آید در یکی از بخش ها نوشته بود که ایام و ماه ها و سال ها وکوتاه می شوند.:

 

((عمر ها بی برکت می گردند.))

 

باز هم یاد احادیث امام علی (ع)در باب آخر الزمان می افتم.یاد احادیث امام که همیشه بدون 

 

در نظر گرفتن ددمنشی و زور و تزویر زمانه حقیقت را هر چند جانسور و تلخ  ،بی پرده و بی

 

پروا بر زبان می آورد و آنچنان در گوش زمان می پیچد که فراموشی آن حقایق در ذهن

 

فراموش کار بازی گردان ایام نا ممکن است.

 

 

((فرصت ها مانند گذر ابر ها می گذرند))

 

یاد خطبه های زیبایش می افتم(نقل به مضمون):آگاه باشید بانگ رحیل بلند شده است...پیش

 

از آنکه دیر شود کاری برای خودتان بکند ..بازی روزگار مبادا شما را به خواب فرو برد.انسان

 

باشید.ببینید دنیا این است زمان این گونه می گذرد.دیروز شاه بودی و امروز اسیر و گدا:

 

اصبحت امیرا امسیت اسیرا.امروز می رقصند و تو می رقصی

 

فردا تنهایت میگذارند.امروز بت هستی و فردا خار و خس می شوی.امروز همراهت هستند

 

فردا فراموشت می کنند.:

 

 برکن قبا و پیرهن تسلیم شو اندر کفن/ بیرون شو از باغ و چمن ساکن شو اندر خاک و خون

 

امروز ضربت ها خوری و از رفته حسرت ها خوری/ز آن اعتقاد سر سری ز آن دین سست بی سکون

 

ایام را دریابید..سرعت گذر ایام را به یاد بیاورید.

 

به نظرم هیچ کس عمیق تر از امام (ع)این گذر سریع ایام را برایمان به تصویر نکشیده

 

است.این که می چرخیم می بینیم کاری نکرده ایم.همه ما انسان ها در شبانه روز 24 ساعت

 

هدیه از خدا می گیریم.

اما این 24 ساعت ها این 30 روز ها و این 12 ماه ها میگذرند.مثل برق و باد.

 

صدای باد و طوفان می آید.پنجره ها را باز می کنم.آسمان سرخ است شاید باران ببارد.دوباره

 

یاد گذر ایام می افتم.از این باد و طوفان سریعتر حرکت میکند.همیشه حرکت  میکند.

 

کودک بودم.به سرعت به 23 سالگی رسیدم..به کجا می روم...این سوالی است که از خود می پرسم.

 

امسال هم به همان سرعت و شاید سریعتر از سال قبل بگذرد.چه کنم.در ایامی زاده شدم که اخر الزمان است....

 

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

((هر کس می خواهد توانگر ترین مردم باشد باید اعتمادش به خدا بیشتر از اموالش باشد)) رسول خدا (ص)

 

سال نو همه دوستان مبارک امیددارم امسال سال جادویی شما باشه..امسال همه چیز شما عالی باشه...توکل بر خدا

یادم میاد استاد رویای من گفت:

((این روز ها همه چیز را به هم مرتبط میبینی..خواب های انرژی آفرین می خواهی...نا امید می شوی.به سوی خود کشی می روی و باز میگردی..پر انرژی می شوی..باز هم پیش می روی ..گوش کن چه می گویم:

به چیزی گیر نده...یک انتظار ملایم داشته باش..ببین چه آسان به دست می آید...می توانی همه چیز را عوض کن..سعی نکن آنچه می دانی را بر دیگران تحمیل کنی..سعی نکن عقیده ات را به همه بگویی..هنوز راه زیادی در پیش داری تا بتوانی در این باب حرف بزنی..

موسیقی هایی گوش کن که تو را به حالت رویا های جنگل ها ببرد.

می توانی در همه چیز برتر باشی..

ببین چه ورزشی را دوست داری..خودت را حتی در حالت قهرمانی ببین.می توانی برسی

شانس همراه تو است اگر باور داشته باشی..هر بازی را شروع میکنی بی آنکه برایت مهم باشد خودت را برنده بدان ان وقت برنده ای.

مگذار  رخنه های ذهنت به سوی نا امیدی باز شود.خودت را که کم بدانی همه تو را کم می دانند.

قدرت می خواهی توکل کن بر خدا..قدرت را در استیلا بر دیگران مخواه..قدرت را در انتخاب خودت از زندگی بخواه.

هر گاه کتابی خواندی که دلت را نربود کنارش بگذار

هر گاه اهنگی گوش کردی که احساس سرما کردی رهایش کن

چه چیزی دوست داری؟

سعی در اغفال مکن..همه جیز زیاد است...بخواه به تو می دهد.

اگر کسی را دوست داری باور کن این عشق دو طرفه است.

عشق دو طرفه است.بارو کن به او می رسی آن گاه است که می رسی.

امسال سال سهولت است.تقلا نیاز نیست.بخواه.باور کن رواست.

خانه و ماشین و ثروت ظاهر آن چیزی است که در ذهن تو می گذرد.

همه چیز در ذهنت قالب ریخته می شود انگاه در جهان مادی می بینی.

هر چه باور کنی می بینی و این خود حقیقت بزرگی است.

همه دست در دست هم داده اند.

همه می رقصند.

همه کاری می کنند تو به آنچه می خواهی برسی

 همه چیز آسان است.

می توانی همه چیز داشته باشی.این همه کتاب نخوان کمی عمل کن.

اگر باور نداری به دیگران نیاموز.

همه دوستت خواهند داشت اگر باور داشته باشی

هر گاه تغییری در زندگی ات اتفاق افتاد نترس

همه چیز هست زیاد هم هست

از دانشگاه فارغ التحصیل می شوی به ساخت دیگر یقدم بر می داری

دنیایت عوض می شود

آدم های اطرافت عوض می شود

شاید بهتر باشد مطمئن باش ..از این تغییرات نترس

همه جا برات هست.

در واقع آنها اصلا نیستند.این ذهن توست که می سازد.شاید صعود بعدی ات خیلی بهتر باشد.

همه چیز ممکن است

دنبال عشق مگرد.نترس شاید جایی بروی که عشق را به وفور در آنجه ببینی

تو این زندگی را انتخاب کردی چون فکر تو دنبال این زندگی بود.

چهار سال در دانشگاه بودی و در چنبره ای پیچیدی و در اواخر آن فهمیدی که همه چیز به ذهنت بسته است

اکنون حقیقتی دیگر می گویم بیاموز

فقط منتظر باش

هر چیز بخواهی کافی است کمی منتظرش باشی

مطمئنم سر و کله اش پیدا می شود.

بخواه که نابغه ای بی سر صدا باشی

میتوانی باشی

می توانی چنان فکر داشته باشی که همه را متعجب کند.اما لازم نیست خود را به دیگران بنمایی

فقط بخواه که این نبوغ در تو حلول کند.

می کند

 

بخواه کسی را بیابی که دوستت داشته باشد

بخواه که عاشقانه ترین ترانه هم سن و سال هایت را داشته باشی

می توانی

کسی هست دوستت دارد.

 

پول و ثروت به آسانی خوردن آب احاطه ات می کند اگر بیخیال و راحت منتظرش باشی

به هیچ چیز گیر نده

رهایش کن

بخواه اما مخملی بخواه.

مخملی خواستن هنر است.

این که می خواهی اما گیر نمی دهی

شبیه بازی است.

این راه زندگی است..

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |

 

تصویر زیبای اول:

 ولنتاین یک مرد خدا..یک گل سرخ محبت!

 

14 فوریه مصادف با سالروز قتل  والنتین مقدس روز بزرگداشت عشق و محبت در دنیای مسیحیت و به تبع آن تقریبا در تمام جهان است. در روزگاری که کلودیوس سلطان روم در حوالی قرن 3 میلادی متوجه شد ازدواج و تاهل باعث ضعف مردان برای جنگ و کشور گشایی می شود تصمیم گرفت ازدواج سربازان را در روم ممنوع اعلام کند.این تصمیم اتخاذ شد اما والنتین(والنتینوس) مقدس در خفا سربازان رومی  را به تزویج دختر مورد علاقه شان در می آورد و به تداوم عشق و محبت پاک می پرداخت.سربازان رومی به  کلیسایش ریختند و اورا دستگیر نمودند .به زندان انداخته شد و داستان هایی که از عشق دختر زندانبان به او و پرتاب هدیه و گل سرخ برای والنتین از بیرون زندان به سلول او توسط جوانانی که به او و  اعمال خدا پسندانه اش مهر می ورزیدند نقل شده است.والنتین در نهایت در 14 فوریه اعدام شد. تصمیم کلودیوس مانند تصمیمات همه سلاطین و دیکتاتور های تاریخ که علیه ((فطرت)) شوریده بودند محکوم به لغو شدن بود.سالمرگ والنتین را به عنوان روز مهر و عشق ورزی در دنیای مسیحیت جشن میگیرند و آنانی که محبوبی دارند و به او عشق می ورزند هدیه ای به رسم ابراز عشق به او می دهند.

 

 

تصویر زیبای دوم:

به رنگ ایرانی:

 

از  سال پیش تا کنون بحث هایی به صورت جسته و گریخته(بالاخص در رادیو جوان)در باب این که ایرانیان باستان روزی در29 بهمن داشته اند که تقریبا معادل همین روز ولنتاین است

در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، بلکه از چند هزاره پیش از میلاد، جشن هایی برای ابراز مهر و وفاداری و عشق بوده‌است. این جشن ها که خوشبختانه هنوز زنده هستند و بین ایرانیان شناخته شده اند سیزده بدر، مهرگان و اسفندگان یا سپندارمذگان هستند. در گاهشماری ایرانی تاریخ این جشن ها بدین ترتیب است : سیزده بدر = تیر روز از فروردین ماه (13 فروردین) مهرگان = مهر روز از مهر ماه (16 مهر) اسفندگان = سپندارمذ روز از اسفندماه (5 اسفند) در واقع سه جشن هزاره ای به جای یک جشن چند سده ای با پیدایش نا مشخص و افسانه ای. که اسفندگان یا سپندارمذگان دقیقا چند روز پس از روز والنتاین رومی است. سپندارمذگان جشن گرامیداشت زمین و زن و روز مهرورزی به مظاهر مهر و فروتنی است. در این روز مردان به زنانان خود، با محبت هدیه می‌دادند و زنان و دختران را از کارهای روزمره معاف کرده بر تخت شاهی می نشاندند و از آنها اطاعت می‌کردند.

اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده‌اند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمذگان بجای والنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود

(برگفته از ویکیپدیا)

 

تصویر زیبای سوم:

عشقی به رنگ سبز:

 

اما دقت کنیم:می توانستیم این جشن ایرانی را واقعا جانشین ولنتاین کنیم.حتی چیزی که به ذهن من رسیدن آن بود که سالروز ازدواج مبارک امام علی (ع) و حضرت فاطمه زهرا(س) را بیشتر مورد توجه قرار دهیم.چیزی که باعث دلگیر شدن من بود این بود که چرا این روز مبارک مهجور واقع مانده و فقط با عنوان کوچک((روز ازدواج جوانان)) از کنار ان می گذریم.حتی قبل از آن تمهیداتی قائل نشدیم.در رسانه ها هم متاسفانه از جزئیات زیبای این ازدواج آسمانی به طور شایسته بحثی نشد.در هیاهوی روزمرگی از چنین روزی که به نظر من کم از ((یوم الله ))ندارد(چرا که حاصل چنین ازدواج مبارکی امام حسن مجتبی و سالار شهیدان بود و نسل ائمه اطهار آغاز گردید) میگذریم و دل به صدای های ظاهرا زیبا می سپاریم.

 ((جمله دوستت دارم مرد به همسرش هرگز از دل زن خارج نمی شود))

 

کمی فکر..کمی مطالعه ...کمی توجه به داشته ها...علم داشته باشیم..اگر هم اشتیاق باشد ...ما را به ستاره ثریا می رساند..باور کن!

 

اگر دوست داشتی بیشتر از تاریخ این روز بدانی به لینک زیر سری بزن:

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%86%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%86

 

 

نوشته شده توسط پارسا  | لینک ثابت |