تبليغاتX
پارسا نامه
عشق به خدا و سفر بی پایانم برای آگاهی و اشراق



با نام و یاد خداوند مهربان می نویسم

باز هم هزاران سپاس می گویم  خدا را به واسطه برکت و خیر الهی و جریان سعادتی که در زندگیم جریان دارد.

انگار داستان زندگی ساده و بازگشت به آرامش روستایی رهایم نمیکند و دیگر بار تصمیم دارم در این باب بنویسم

یادم می آید روز های آغازین تحصیل  دبستان من و بسیاری دیگر ؛در اواخر کتاب فارسی شعر "خوشا به حالت ای روستایی"می خواندم

آن موقع هرگز درک نمیکردم که چرا باید زندگی روستایی از شهر من بهتر باشد

سن من آن موقع اجازه نمی داد درک کنم

هنوز وارد چرخ باطل روزگار گردنده و وعده و وعید های مکرر این و آن نشده بودم و خواسته هایم پیش نیاز ها ی متعدد نداشت

خیلی از شعر ها را حفظ می کردم بی آن که درک کنم جان کلام چیست

الان درک میکنم زمزمه زیبای" باز باران با ترانه" چه جذابیتی دارد.

 اما خوشا به حالت ای روستایی داستان دیگری دارد

داستان هجرت از شهر آهن و دود و سیمان

به روستا

دهکده هایی که شب های آرام دارد

رسیدن به نیاز های انسان هایش؛ آنها را پیر نمی کند

روستایی که درآن برای گذران حیات نیاز به اندیشه و تفلسف نیست

رفتن از شهری بی مهر

شهری خسته و پر خمیازه

شهری پر از ظهر های خمار

شهری پر از هیاهو برای هیچ

به روستایی که رگ هایش در تاریکی شب نیز می تپد

مردمانی که در کنار هم اند

سنت هایی دارند و داستان هایی و افسانه هایی

یادم می آید در کنار جنگلی در کلاردشت دره ای عمیق را در کنارم دیدم

احساسی زیبا به من دست داد

دریافتم چرا نیما یوشیج می گفت:

 شباهنگام، درآن دم ، که برجا ، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛

درآن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سروکوهی دام ،

گَرَم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم ؛

  تو را من چشم در راهم

یادم می آید حس کلماتی که در ذهن شاعر می آمده از رهگذر همان جذبه طبیعت راز گونه بوده است.آن شب و رمز و راز و جنگل و دره مطلبید چنان شعری سروده شود.

داشتم کتاب "اندیشه های ماندگار" از وین دایر(ترجمه آقای آل یاسین)را می خواندم

یکی از فصول کتاب در باب عزلت گزینی در خارج شهر و زندگی روستایی بود

در ابتدای فصل؛ شعری از الکساندر پوپ ؛شاعر  قرن 18 انگلیسی آورده بود.

این شعر زیبا و مسحور کننده مرا در خود فرو برد و حس زیبا و بی بدیلی به من داد که بر خود دیدم اصل شعر  به همراه ترجمه ای که در کتاب بر آن بود را بیاورم و این گونه این حس زیبا را با شما در میان بگذارم:

 

SOLITUDE

by: Alexander Pope (1688-1744)

HOW happy he, who free from care

The rage of courts, and noise of towns;

Contented breaths his native air,

In his own grounds.

 

Whose herds with milk, whose fields with bread,

Whose flocks supply him with attire,

Whose trees in summer yield him shade,

In winter fire.

 

Blest! who can unconcern'dly find

Hours, days, and years slide swift away,

In health of body, peace of mind,

Quiet by day,

 

Sound sleep by night; study and ease

Together mix'd; sweet recreation,

And innocence, which most does please,

With meditation.

 

Thus let me live, unheard, unknown;

Thus unlamented let me dye;

Steal from the world, and not a stone

Tell where I lye.

 

"تنهایی"

الکساندر پوپ

خوشا به حال فردی که توجه وآرزویش به چند هکتار ملک پدری محدود می شود

و خرسند از این است که در سرزمین اجدادی اش هوای وطن را تنفس می کند

شیرش توسط احشام و نان اش توسط مرزعه اش تامین و جامه اش از پشم گوسفندانش بافته می شود

درختانش در تابستان سایبان اوست و در زمستان گرمابخش محفلش

خوشا به حال فردی که ساعت ها ؛روز ها و سال های زندگی اش با صلح و صفا سپری می شود

بدنش تن درست و ذهنش آرام و روز هایش سرشار از آرامش است.

شب ها از خوابی آرام بهره مند بوده و مطالعه توام با آرامش  خاطر برایش تفریحی شیرین  و دلپذیر است و سادگی توام با آرامش مراقبه بیشترین نتیجه را برایش به بار می آورد

پس بگذار پنهان و ناشناخته زندگی کنم و بدون زاری به دیار باقی بشتابم

به آرامی چشم از دنیا بربندم و هیچ سنگی نگوید که در کجا آرمیده ام.

 

نمی دانم با خواندن این شعر زیبا و سهل ممتنع همان حس معصومیت به شما دست داد یا نه

اما من با این شعر سلوک کردم

پروازی بلند از شهری بی سر و ته به رویایی دلپذیر

پوپ به زیبایی و چیر دستی نگاره هایی تحسین بر انگیز پیش روی ما می نگارد وطرح هایی بس  شگرف در می اندازد.

او نیز مانند من غبطه به حال انسان آرمانی آرام و تنهایش می خورد

انسانی که دغدعه و سودای مهاجرت به شهر های بزرگتر از شهر خودش با آسمانخراش هایی بلند تر ؛ ندارد

در فکر خرید ویلا های یا ارزش سهام نیست ؛ قیمت طلا  و اخبار فوری برایش دلگرم کننده و نومید گر نیست.هیجان زده نمی شود.

او با دیدن رقص زنبور عسلی که دیگر زنبوران را به دشت پر گل فرا می خواند هیجان زده می شود.

از به دنیا آمدن گوساله ای کوچک

از نگهبانی سگ با وفای گله از گوسفندان

از دیدن شبدر های وحشی که بر تپه ها رسته اند.

غذا و پوشش اش را به دست خویش تحصیل می کند.

گرما و سرمایش طبیعی است

در صلح و صفاست

سلامتی و آرامش؛ یار و قرین اوست

خواب آرام ؛این نعمت بی بدیل؛مطالعه و کسب آگاهی و مراقبه برایش زندگی زیبایی را رقم می زند.

به قول خودمان در شاه بیت شعر می رسد به انتهای زیبای زندگی:

بگذار پنهان . بی سر  و صدا و بی زاری از دنیا بروم

سنگی بر مزار نباشد که بگوید کجا خفته ام

نمی خواهم عکس و ختم و سالمرگ برایم بگیرند

بگذار بی دغدغه زندگی کنم  و بی صدا بروم

 

پوپ در زمانی میزیست که شهرها مانند امروز هیولاوار انسان ها را نمی بلعید

زمانی که استرس این قدر نبود

با این حال گویی در زمان ما و همراه ما می زید و دست بر دلمان می گذارد و در شعرش مجالی می دهد در سایه ای دنج اندکی بیاساییم

ولو در بین الفاظ

او به سبب انحنای ستون فقرات و عفونت ریوی و سردرد های مزمن و این که در طول عمر قدش از 1متر و 30 سانتی متر بیشتر نبود به دور از شهر  رفت و  به  طبیعت روی اورد و این گونه زیبا این حس عزلت را در ما پدید اورد.

بیایید حس زیبا و نسیم ملایمی که در این شعر جریان دارد را تجربه کنیم

حتی اگر نمی توانیم از این دور باطل به آسانی رها شویم بگذاریم در خلوت ذهنمان شقایقی داغدار با شعله ای پنهان در میان اش خود نمایی کند

بگذار از دغدغه بیش و کم رها شوم:

در دهر هر آن که نیم نانی دارد


از بهر نشست آشیانی دارد

نه خادم کس بود نه مخدوم کسی


گو شاد بزی که خوش جهانی دارد

 

بگذار رها شوم و نگذارم سارق بی معرفت ثانیه ها در این شهر عمرم را به یغما برد

 

یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد


از کوزه شکسته‌ای دمی آبی سرد

مامور کم از خودی چرا باید بود


یا خدمت چون خودی چرا باید کرد

 

بگذار بروم

شاید آگاهی یابم

شاید آرامش آرمانی ام را پیدا کنم

شاید رستگار شوم...

 

 

+ نوشته شده در  91/01/25ساعت 0:45  توسط پارسا   | 

آمد بهاری دیگر

خداوند مهربان را شاکرم که دیگر بار تقدیر من را آن گونه خواست که بهاری دیگر را ببینم

در این آغاز زیبا ار خداوند بهترین ها را برای دوستانم؛انسان های جهان خواهانم

پارسا

+ نوشته شده در  91/01/03ساعت 13:23  توسط پارسا   |