بر میگردم.
می بینیم آنچه نوشته بودم جز گلایه های کودکانه نبوده است
پشت سرم زمانی است که رفته است.
قصه های تنهایی که جز ملال خوانندگان نوشته هایم را سودی نمی رساند.
روح پلید را از خودم زدودم.
تصمیم گرفتم با ((یکی)) یکی شوم
تنها وقتی نام او را بر زبان می رانم احساس خوش ترنم آب چشمه در گلستانه دریچه دلم را باز می کنم.
بوی بهار نارنج تنها در رگ زندگی ام جریان دارد که با او یکی شوم.
او را می خوانم.بار ها از او دور شدم اما او مرا چون طفلی به آغوشش باز گرداند
صدای نرم باد در تن درختان تبریزی او را فرایادم می آورد
دیگر تلخ نمی نویسم.
دیگر سنگ در کف ندارم
دیگر راه روح پلید را نمی روم.
روح مقدس و بزرگ را در شب های رمز آلود وقتی که در جنگل ها درختان خفته اند
وقتی که برف ها آرام روی زمین مانده اند و هیچ چراغی در کلبه ای روشن نیست
آن هنگام که در دشت بی انتها انتظاری شیرین نهفته است
آن زمان که همه می دانند پارسا می خواهد که پارسا بماند
صدا می کنم
ماه شاهد است
دیگر تنها نیستم چون روح مقدس در باغ بهار نارنجم سکنی گزیده است.
خداوندا دوستت دارم.
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برو ن آی ای کوکب هدایت
عشقت رسد به فریاد گر خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چهارده روایت
