سودای بینهایت ثروت و تسلط و رسیدن به همه چیز در سر داشتن همواره همراه بشر بوده است.ترس از گرسنگی ،علاقه به تصاحب همه زن ها توسط یک مرد(با احترام به کتاب توتم و تابو نوشته فروید)،علاقه به در اختیار داشتن مرد توسط زن، استیلا بر همگان،چیرگی بر پدیده های جهان همه و همه آرزو های بشر دیروز و امروز است.داشتن ثروت که شاید بتوان گفت بالاترین فاکتور قدرت مادی به حساب می آمد برابر بود با تسلط و اینجاست که افسانه های قدرت در ضمیر ناخود آگاه جمعی ابنا بشر ایجاد شد.شما در تمام افسانه های باستانی مردان قوی پنجه و جنگاور،پادشاهان،جدال بر سر تصاحب زنان ، داستان ثروت های افسانه،پیدا کردن گنج ها و یک شبه ثروتمند شدن را می بینید.حتی در کتب آسمانی از مظاهر قدرت که قدرتشان الهی است بسیار یاد می شود مانند سلیمان (ع) که بر تمام موجودات احاطه داشت.
گیل گمش،اطلس،رستم،...برخی از آنها هستند.اما برای مردم عادی که خواهان ثروت و قدرت بودند پولدار شدن تنها راه رسیدن به افسانه استیلا و تسلط بود.می بینیم که در افسانه هایی که از ایام کهن برای ما باقی مانده است همیشه می بینیم که قهرمان داستان شخصی بی بضاعت بوده و با همنوایی با جهان و احیانا با خواندن ورد و دعایی خاص به ثروت می رسد.
در تمامی این داستان ها که ریشه در عقاید دوران کهن دارد استعاری شاهد این هستیم که ناگهان در نعمت های کائنات برای فقرا باز می شود و آنها به ثروت و کام خود می رسند.این داستان ها استعاره ای بسیار عمیق از قانون فراوانی و جذب در کائنات دارند.بیایید سه داستان معروف را بررسی کنیم:
افسانه کهن توشیشان(که کارتون زیبای آن را هرگز از یاد نمی برم) –علاء الدین و چراغ جادو و سیندرلا
در افسانه توشیشان می بینیم کودکی فقیر و در به در مادر از طریق کشف و شهود و رویا با یک استاد رویا(استاد معنوی)آشنا می شود و آن استاد هر دو مظهر قدرت یعنی ثروت و جنگاوری را به او هدیه می دهد( هر چند عرقان شرق اکثرا به تقبیح ثروت پرداخته و در این داستان هم رد پای آن را میبینیم وقتی توشیشان ثروت و جنگاوری را بی ارزش و قدرت صبر و خویشتن داری را می خواهد و پس از جنگ با اهریمن ها و اشباح دورن خود به پیروزی معنوی میرسد(دقیقا مانند یک مبارز باطنی در مکتب تولتک))در اینجا میبینیم کائنات در لباس آن استاد ظاهر می شود و همه چیز را معجزه وار به سوی توشیشان می کشاند و یک شبه راه صد ساله را طی می کند.در داستان علاء الدین هم غول چراغ جادو هر وقت حاضر می شود سه آرزوی علاء الدین را بر می آورد و در نهایت او را به مکنت و رسیدن به عشقش رهنمون می کند.در اینجا کائنات را در پوشش غول می بینیم.
در نهایت داستان سیندرلا دختری نگون بخت که در ابتدا دختر مردی ثروتمند بود و در نهایت با آمدن نامادری و خواهرانش و مرگ پدرش تا نزدیکی ساقط شدن از هستی خود پیش می رود.اینجاست که افسانه قدرت و تسلط از نوع زنانه باز به شکلی جدید رخ می نماید:سیندرلا به کمک جادوگر به دحتری ایده آل بدل می شود.دل پرنس چارمینگ(شاهزاده ای که به دنبال دختر مورد علاقه می گردد.)را می رباید و ازدواج می کند. تسلط یک دختر نگون بخت برشاهزاده..عوض شدن وضع به نفع مستضعفان..برگشت سکه روزگار به نفع کسی که هیچ گمانی بر او نیست.و به تبع آن رسیدن به ثروت جان مایه داستان سیندرلاست .
در اینجا سیندرلا انسان است ..همان انسانی که همیشه روی کره زمین می خواهد همه چیز را داشته باشد.تسلط و استیلا می خواهد.جادوگر همان کائنات است و پرنس چارمینگ استعاره ای لطیف از ثروت و تصاحب او مساوی قدرت است. در همه این داستان ها خواهش و درخواست قلبی قدم اول است .سپس می بینیم به گونه ای افراد به سوی راه کار هایی خاص کشیده می شوند و معجزه وار حقیقت کنونی را در هم می شکنند. همه این داستان ها به زیبایی به ما یاد آور می شوند: بخواه که به تو داده می شود..خوب فکر کن تا به همه چیز برسی..قهرمان های داستان ها قدرتی ندارند جز فکرشان..جز خواست و طلب قلبی شان..می بینیم هیچ کدام تلاش و تقلا به خرج نمی دهند.اما راه آنها به گونه ای لطیف نشان داده می شود: پیدا شدن چراغ جادو برای علا ء الدین- کندن زمین و پیدا کردن گنج در خاک برای توشیشان و گم شدن کفش بلورین سیندرلا.
همه می گویند پیش برو ..بخواه ..نترس داده می شود...
باور کن می شود...این داستان ها همه با لفاف داستان به ما می گویند کائنات دوستدار ماست.البرت اینشتین در زمان حیات سوال جالبی را مطرح کرد : (( مهمترین سوالی که هر شخص باید به جوابش فکر کند این است که این کائنات چقدر مساعد و دوستدار ماست؟ ))بیا فکر کن..جواب تو به این سوال مشخص می کند از کدام دسته هستی: انسان ها دو دسته اند: کسانی که معلول جهان پیرامون هستند و کسانی که علت حقایق پیرامون خویش اند.
برای دسته اول جریان امور از بیرون به درون است.آنها مفعول حقیقت هستند.انها می پذیرند و پیش می روند.آنها تسلطی بر جهان ندارند.آنها تماشاچیان زندگی هستند.دسته دوم آنهایی هستند که با ذهن خویش می آفرینند.همان هایی که مانند خورشید می تابند.آنها بر اوضاع مسلط اند.انها همیشه پیشرو هستند.آنها همیشه موفق هستند.اگر از دسته اول هستی به تو میگویم نعمت عمر را تلف کرده ای..باید برای همیشه رویه را تغییر دهی و واقعا خلیفه الله شوی...اگر از دسته دوم هستی به تو می گویم شاکر باش...بدان خدا تو را خلیفه خود می داند.پیش برو و به خلق خدا نیکی کن...باور کن تو همانی هستی که می اندیشی....